تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part5






























...kpop fanfic...

اینم از قسمت پنجم
خوشحال میشم نظر بدید.

به بیمارستان که میرسم با عجله سراغشو می گیرم.با عجله به سمت اتاقی که گفتن می دوم.درو که باز می کنم می بینمش.

بی حال روی تخت دراز کشیده وباکمک ماسک اکسیژن نفس می کشه.دستام میلرزن.اشکهام بادیدن صورت بی جونش سرازیر میشن.

چشمهاشو به ارومی باز می کنه .با دیدنم ماسک واز روی صورتش برمیداره با صدای ارومی میگه:داری گریه می کنی؟

نزدیک تر میرم توی چشمهای بی جونش خیره میشم.دستشو بلند می کنه ودستم ومی گیره:داری به خاط من گریه می کنی؟بس کن چانیول من که چیزیم نیست.

دیگه نمی تونم تحمل کنم محکم بغلش می کنم سرم وروی سینه ش میزارم وبا صدای بلند گریه می کنم.دیگه برام مهم نیست که کسی من وتوی اون وضعیت ببینه.دیگه برام مهم نیست که کسی اشکهای پارک چانیول مغرور و ببینه حتی دیگه برام مهم نیست که بکهیون راجع به من چی فکر می کنه فقط می خوام محکم بغلش کنم وبا کل وجودم بودنش درکنار خودمو حس کنم.می خوام بوی عطر دوست داشتنیشو از نزدیک تنفس کنم.

منی که توی این دنیا از هیچی نمی ترسم حتی از مرگ حالا با تموم وجودم  ترسو احساس می کنم. من از از دست دادنش می ترسم.

بعد چند ساعت با اصرار خودش مرخص میشه.همه حتی دکترش بهم میگن که چیزی نیست ولی خوب میدونم که اینا همش یه مش دروغه ولی هیچ حرفی نمی زنم شاید برای اینکه خودم هم دوست دارم باور کنم که چیزمهمی نیست.

با اصرار من برای شب به خونم میاد. ایندفعه در حالی که روی تخت دراز کشیدیم نزدیک میرم و اون رو محکم در اغوش می گیرم .اون هم پیشونیمو می بوسه ومنو محکم توی اغوشش فشار میده.ازعمیق شدن نفس هاش می فهمم که خوابه اما من خوابم نمی بره . سرم وروی سینه ش میذارم و به صدای قلبش گوش می کنم و اروم میشم.کم کم چشمهام بسته میشه وبه خواب میرم.

تقریبا یک هفته تموم تو خونه م نگهش میدارم ونمیذارم که بیرون بره.هنوزم می ترسم که دوباره حالش بد بشه.اونم می فهمه که نگرانشم وچیزی نمی گه. دائم سعی می کنه خودشو سرحال نشون بده وبا حرفاش ارومم کنه ولی من می فهمم که اینا همش تظاهره واون حالش به هیچ وجه خوب نیست.برای اولین بار توی زندگیم نگرانم.حتی این حس هم برام تازگی داره.

به صورت ارومش نگاه می کنم باز هم توی اغوشم به خواب رفته کم کم من هم چشمهام بسته میشه وبه خواب میرم. نمی دونم چقدر میگذره که فشاری رو روی دستم حس می کنم چشمهامو باز می کنم بادیدن وضعیتش با وحشت از جام می پرم ونمی دونم که باید چی کار کنم.

چشمهاشو از درد به روی هم فشارمیده.یک دستشو محکم روی قلبش گذاشته وبادست دیگه ش دست من وتو دستش فشار میده. به سختی نفس می کشه ومن در حالی که خودم هم از ترس به سختی نفس میکشم با وحشت نگاهش می کنم.

یکدفعه زیر زانوهاش وشونه هاشو می گیرم واز جا بلندش می کنم خدمتکارم وبا فریاد صدا میزنم تا ماشین و روشن کنه و بدونه پوشیدن لباس ویا حتی کفشی به سمت ماشین میدوم.

در حالی که هنوز از حرفای دکترش توی شوکم با چشمهای خیس از اشکم به صورتش که خیلی اروم وبی جون روی تخته بیمارستانه افتاده نگاه می کنم.حتی با وجود اون دستگاه اکسیژنم به سختی نفس می کشه.

وقتی چشمهاشو باز میکنه نزدیکتر میرم دستهاشو بلند می کنه واشکهاموبا دستش از روی گونه م پاک می کنه.هیچ حرفی نمیزنم.نمی تونم که بزنم.بغضی که توی گلومه حتی راه نفسهامو هم بسته.

بعد یک شب بازم مرخص میشه.هم من هم اون وهم دکترش خوب می دونیم که کاری از دست هیچ کس برنمیاد.

بازم اونو به خونم می برم ولی هنوزحتی یک کلمه هم حرف نمیزنم.کمکش می کنم تا روی مبل بشینه. خواستم برم که دستمو می گیره ومنو کنارخودش مینشونه.

نگاهش می کنم ولی حرفی نمیزنم.

بکهیون :اینجوری نباش.

بازهم هیچی نمیگم.فقط نگاهش می کنم وتوی عمق چشمهاش غرق میشم.

بکهیون :چانیول خواهش می کنم طوری رفتار نکن که انگار دنیا به اخر رسیده باشه؟

باز هم چیزی نمی گم فقط گرمای قطره اشکی رو روی صورتم احساس می کنم.

بکهیون  با جدیت میگه:به خاطر من گریه نکن.فکر نمی کنم تو دنیا چیزی اینقدر مهم باشه که ارزش اشک ریختن تو رو داشته باشه.

چطور می تونه همچین حرفی بزنه؟ چه طور نمی تونه بفهمه که اون تمام دنیای منه.

بکهیون :ببین چانیول باور کن چیز مهمی نیست...

با فریاد میگم:چطور می تونی بگی که چیز مهمی نیست؟

بازهم با جدیت میگه:چون واقعا هم نیست.می دونم که خوب می دونی که وقت زیادی ندارم ولی حتی اگه بمیرم هم بازم چیز مهمی اتفاق نیفتاده.زندگی همینه یه روزی به دنیا میایم ویه روزی هم می میریم به همین راحتی.

فریاد میزنم:اینطوری حرف نزن

دستمو می گیره وبه ارومی می گه:چانیول عزیزم حتی اگه بمیرم هم زندگی ادامه داره, باورکن وقتی بمیرم هیچ اتفاق خاصی نمیفته هیچ تغییری توی دنیا اتفاق نمیفته جوری که انگار حتی از اول هم وجود نداشتم واما تو , تو بازهم به زندگیت ادامه میدی می تونی دوست های جدیدی پیدا کنی وحتی با یه دختر خوب ازدواج کنی ویک خانواده داشته باشی ومطمئنم روزی میرسه که حتی منو به یاد هم نمیاری...

دستم وبلند می کنم ونه خیلی محکم کشیده ای به روی گونش می زنم.با فریاد حرفایی میزنم که خیلی وقته توی قلبم نگهشون داشتم:چطور می تونی اینطوری حرف بزنی؟چه طور می تونی اینقدر راحت علاقه مو به خودت نادیده بگیری واین حرفای وحشتناکو بزنی؟تو راجع به من چی فکر کردی هان؟که از سنگم؟ که هیچ احساسی ندارم؟من منی که توی زندگیم به هیچ کسو هیچ چیز اهمیت نمیدادم به خاطر تو تغییر کردم .قلب یخ زده م به خاطر تو دوباره جون گرفت ومن برای اولین بار از به دنیا اومدنم واز زندگی توی دنیایی که تو توش بودی خوشحال بودم.من برای اولین بار توی زندگیم کسی رو داشتم که دوسش داشته باشم.برای اولین بار توزندگی کسی رو داشتم که می خواستم فقط برای من باشه فقط من.اما حالا تو...تو...

دیگه نمی تونم ادامه بدم وباصدای بلند گریه می کنم.بکهیون با چشمهایی گرد شده بهم نگاه می کنه وبا صدای ارومی که به زور شنیده میشه اسممو صدا میزنه.

دستشو از روی دستم کنار میزنم وبلند میشم وبا عصبانیت  فریاد میزنم:ولی حالا ازت متنفرم می دونی چرا؟ برای اینکه هیچ وقت علاقه مو ندیدی.برای اینکه ندیدی چقدر بهت وابسته شدم ودوست دارم.برای اینکه ندیدی علاقه ی  من به تو چیزی بیش از یه دوستی ساده ست. ازت متنفرم برای اینکه کاری کردی تا دوست داشته باشم درحالی که خودت هیچ وقت علاقه ای بهم نداشتی...

بکهیون :چانیول...

فریاد میزنم:دیگه اسممو صدا نزن. فقط بهم بگو چرا؟چرا اومدی تو زندگیم ؟تو که از اولم قرار بود بری اصلا به چه حقی اومدی تو زندگیم هان؟من که داشتم زندگیم ومی کردم لعنتی برای چی اومدی وهمه چیزو به هم ریختی ؟ جواب بده دیگه لعنتی؟

دیدم که اشکهاش از چشمهای قشنگش جاری شدن اما بیش تر از اون نموندم وبه سمت بیرون دویدم.

وقتی به خودم اومدم دیدم که روی نیمکت همیشگی توی پارک نشسته م وباز هم به مردم خیره شدم ولی ایندفعه دیگه چیزی نمی دیدم.جز چهره ی بکی توی ذهنم هیچ چیز دیگه ای رو نمی دیدم

نمی دونم چقدر میگذره که بوی عطرشو حس می کنم.کنارم روی نیمکت می شینه.برنمی گردم سمتش وباز هم به روبه روم زل میزنم.

صدای اروم ودلنشینشو میشنوم:چانیول.....من متاسفم.

چشمهامو روی هم میزارم این چیزی نیست که دلم بخواد بشنوم.

بکهیون :همیشه امیدوارم بودم که حسم به تو یک طرفه باشه تا شاید اینجوری بعد از مرگم خیلی زجر نکشی اما انگار اشتباه فکر می کردم.

درحالی که چشمهام بسته ست اشکهام سرازیر میشن ولی باز هم حرفی نمی زنم.

بکهیون :نمی دونم از کی شاید هم از همون روز اول دوست داشتم.اولش بهت نزدیک شدم چون به نظرم ادم جالبی میومدی.از توی چشمهات می خوندم که غمگینی به خاطر همین سعی کردم بیشتر بهت نزدیک شم وقتی دیدم تنهایی سعی کردم تا با بودن در کنارت از تنهایی درت بیارم فکر می کردم این کارهارو فقط از روی دلسوزی می کنم اما وقتی به خودم اومدم فهمیدم که همه ی اینا بهانه ست.... من دوست داشتم.

چشمهامو باز می کنم بهش خیره میشم.نمی دونم باید با شنیدن این حرف ها خوشحال باشم یا نه.

بکهیون :من ازخیلی وقت پیش با مریضیم کنار اومدم وحتی بامردن هم مشکلی نداشتم اما بعد دیدن تو برای اولین باراز مرگ ترسیدم برای اولین بار از این دنیا واز همه چیزو همه کس متنفر شدم چون دوست نداشتم که ترکت کنم چون دوست نداشتم که از دستت بدم.نمی دونم چی شد که همدیگه رو دیدیم اما از اینکه زندگیت وبهم ریختم متاسفم. از این که تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بگم متاسفم واقعا از خودم متنفرم اما باز هم متاسفم.می دونم جز زجر دادنت کاری دیگه ای نمی تونم بکنم...

دوست ندارم بیشتر از این ادامه بده حرفشو قطع می کنم ومیگم:چرا می تونی.

با تعجب نگاهم می کنه.صورتم ونزدیک تر می برم اونقدری که گرمای نفس هاشو روی صورتم حس می کنم به چشمهاش خیره میشم ومیگم: ببوسم




طبقه بندی: smile، exo، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ پنجشنبه 7 مرداد 1395 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین