تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part6






























...kpop fanfic...

سلاممم
شرمنده دیر شد؛ قشمت اخرشه
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظر فراموش نشه

فقط نگاهم می کنه.می بینم که چشمهای معصومش از اشک پرشدن.صورتشو نزدیک تر میاره.چشمهامو می بندم وبلاخره گرمای لبهایی رو که مدت هاست منتظرشم روی لبم احساس می کنم.طعمی که می دونم اگه هزاران سال هم بگذره هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

لبهامو از هم باز می کنم تا بیشتر از این طعمشو احساس کنم.زبونشو توی جای جای دهانم حس می کنم. با لذت تموم طعم زبونشو توی دهنم می چشم.سرشو می گیرم وبیشتر به خودم فشار میدم.دوست دارم اینقدر بهش نزدیک بشم تا اون رو با خودم یکی کنم.دلم می خواد همه ی لحظه های زندگیمو بدم واون لحظه رو تا ابد نگه دارم.

اینقدر از طعم لبهای هم می چشیم تا بلاخره نفس کم میاریم.اروم لبهامو از لبهاش جدا می کنم.بهش خیره میشم.پیشونیشو روی پیشونیم میذاره وبا اون قلب ضعیفش تند تند نفس می کشه.

بکهیون:دوست دارم.

نگاهش می کنم بوسه ای اروم به لبهاش میزنم:من هم دوست دارم.

دستهای همدیگه رو می گیریم وتا خونه م قدم میزنیم.باز هم سعی می کنم قدم هامو باهاش یکی کنم.بادیدن کارم لبخند میزنه ودستم وتوی دستش فشار میده.وقتی به جلوی در میرسیم دستمو رها می کنه.باتعجب نگاهش می کنم.

بکهیون:چانیول........بیا دیگه همدیگه رو نبینیم.

صدای خورد شدن قلبمو میشنوم. با بهت نگاهش می کنم.

بکهیون:اینطوری برای هردومون بهتره,یعنی هرچی کمتر به هم وابسته بشیم بهتره.اینطوری تو هم دیگه مجبور نیستی ذره ذره جون دادنم وببینی وزجر بکشی.

بهش نزدیک میشم...خیلی نزدیک و توی چشمهاش زل میزنم:به نظرت اینجوری دیگه زجر نمی کشم؟به خیالت دو روز که بگذره همه چیزو فراموش می کنم؟چرا به جای این حرفها کاری نمی کنی تا از همه ی لحظاتمون کنار هم لذت ببریم؟حتی اگه این اخرین فرصتمون باشه که نیست چون من می دونم تو خوب میشی فقط کافیه یک قلب پیوندی پیدا بشه و....

بکهیون: بی خود به خودت امیدواری نده چانیول من سالهاست که دارم با این قلب مریضم سر می کنم دوست ندارم ببینم به خاطر من سختی بکشی.

چانیول: چرا نمی فهمی من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.

بکهیون: به خاطر همین میگم که نباید....

چانیول: من از پسش برمیام.قول میدم.قول میدم طوری رفتار کنم که بتونی با وجود مریضیت بهم تکیه کنی.من وتو هردومون توی این شرایط به هم نیاز داریم بکی می فهمی؟

بکهیون کمی نگاهم می کنه  بعد چند لحظه میگه:باشه قبوله ولی قبلش باید بهم یه قولی بدی.

چانیول:چه قولی؟

بکهیون:اینکه....اینکه بعد از مرگم باز هم لبخند بزنی.

نگاهش می کنم.چه طور می تونم قبول کنم درحالی که خوب می دونم اگه اون بره دنیای منم همراهش تموم میشه.لبخند زدن کاریه که فقط بادیدن اون می تونم انجامش بدم.

بکهیون:قول بده....قول بده بعد از من بازهم لبخند بزنی,قول بده که سعی کنی فراموشم کنی.قول بده که بدون من خوب غذا بخوری خوب بخوابی خوب کار کنی وخوب زندگی کنی.

در حالی که تمام سعیمو می کنم تا اشکهام سرازیر نشن سرم وتکون میدم ومیگم:قول میدم

.

.

.

هفته ها میگذره ومن ذره ذره اب شدن عزیز ترین کسم رو جلوی چشمهام می بینم.الان با تموم وجود حسرت روزهای اولی رو می خورم که دیدمش ولی ازش فاصله گرفتم.حسرت تموم اون ثانیه های عمرم رو که بدون اون گذروندم.

توی تموم این مدت می بینم که چطوردرد می کشه ولی به خاطر من به روی خودش نمیاره.اونقدر مهربونه که حتی با اون حالش هنوز هم نگران منه جوری رفتار می کنه که انگار اونی که مریضه منم نه اون.دائم غذا خوردنم و سر کاررفتنمو وحتی خوابیدنم رو چک می کنه.نمی دونه که با این کارهاش فقط عذاب کشیدنم رو بیشتر می کنه.

وقتی می بینم که چطور جلوی چشمهام از درد به خودش می پیچه ومن جز دراغوش گرفتنش هیچ کاری ازم برنمیاد با تموم وجودم عذاب می کشم عذاب ناتمومی که هر لحظه بیشتر از قبل نابودم می کنه.

وقتی می بینم اون قلبش به سختی میزنه ونفس می کشه در حالی که من به راحتی نفس می کشم وشاهد ذره ذره جون دادنشم واقعا حالم از خودم به هم می خوره.

از خودم با تمام وجود متنفرمیشم وقتی می بینم هیچ کاری ازم برنمیاد جز اینکه ساعت ها زیر دوش اب بایستم ودستموجلوی دهانم بگیرم وزار بزنم تا اون صدای زجه زدنمو نشنوه.

از خودم متنفرمیشم وقتی می بینم  نمی تونم کاری کنم که حداقل کمتر درد بکشه .اما بیشتر ازهمه از این قلب لعنتیم متنفرم که توی این شرایط درست مثل یه ساعت کار می کنه ومی تپه.

از حموم که بیرون میام میبینمش که روی تخت دراز کشیده وباز هم باهندزفری داره به صدای قلبش گوش میده.کنارش روی تخت میشینم.متوجه حضورم میشه وچشمهاشو باز می کنه وباز هم لبخند میزنه.

با دیدن لبخندش برای هزارمین بار توی دلم میگم که من خیلی احمقم. یه احمق واقعی که فکر می کردم که اون یه ادم سرخوشه بی درده که فقط بلده الکی لبخند بزنه احمقم که هیچ وقت نفهمیدم که پشت اون لبخندهای قشنگش چه درد بزرگی رو مخفی می کنه .

بکهیون بادستش به روی تخت میزنه و میگه: بیا اینجا پیشم دراز بکش.

به حرفش گوش می کنم وکنارش دراز می کشم.به چشمهای معصومش نگاه می کنم.

توی چشمهام خیره میشه:بازم گریه کردی؟

درحالی که بغض توی گلوم وبه سختی قورت میدم به دروغ میگم:نه

لبخندش عمیق تر میشه سرشو خم می کنه وپیشونیمو می بوسه:حتی دروغ گفتنم بلد نیستی.

به چشمهای مهربونش خیره میشم اونقدر که احساس می کنم هر لحظه درون عمق چشمهاش غرق میشم. دوست دارم تا ابد همینطور بهش خیره بشم.

بکهیون لبخندی میزنه:اونطوری نگاهم نکن چانیول...قلبم ظرفیتشو نداره.

سرمو خم می کنم وروی سینش میذارم تا مثل هر شب با شنیدن صدای قلبم ضعیف و مهربونش به خواب برم.بازم عمیق تر نفس می کشم .هنوزم بوی عطرشو دوست دارم.

زیر لب برای هزارمین بارزمزمه می کنم:دوست دارم

محکم تر منو در اغوشش فشار میده و زمزمه میکنه:من هم دوست دارم

من خیلی بدبختم خیلی ,اونقدر که عشقمو اینقدرنزدیک خودم دارم ولی نمی تونم بدستش بیارم.خیلی دلم می خواد برای یک بار هم که شده کل وجودشو برا ی خودم کنم واون هم کل وجودمو به نام خودش کنه.اما هر دومون خوب می دونیم  که با این  قلب ضعیفش نمی تونه همچین رابطه ای با کسی داشته باشه.درسته که هردومون همدیگه رو دراغوش گرفتیم ولی هردو باتموم وجود حسرت می خوریم.

.

.

.

دیگه چیزی به پایانش نمونده.اونقدر حالش بده که دیگه نمی تونه بدون اون همه دستگاهی که بهش وصله نفس بکشه.با وجود اینکه دوست داره زود تر تموم بشه ودیگه پاشو تو بیمارستان نذاره اما به خاطر من بازهم تحمل میکنه.

توی اتاق دکترشم وبا عصبانیت فریاد میزنم .همه چیزو به هم میریزم وازشون می خوام که قلب منو بهش بدن اما قبول نمی کنن.

دکتر:اقای پارک من حتی اگر بخوام هم اجازه ی اینو ندارم که قلب یک ادم سالمو از توی سینه ش دربیارم چرا متوجه نیستید.

چشمهامو می بندم وخودمو روی مبل میندازم.

دکتر:شما باید صبور باشید اقای پارک ,باید اونقدر قوی باشید که اون بتونه بهتون تکیه کنه اگه ببینه اینجوری به هم ریختید زود تر از پا میفته.

چانیول:هر چقدر بخواید بهتون پول میدم فقط یک قلب براش جور کنید.

دکترش بلند میشه وروبه روی من میشینه:اقای پارک باور کنید که من هم دوست ندارم که بیمارم واز دست بدم مخصوصا پسری به پاکی ومهربونی اون رو اما باور کنید که پیدا کردن یک قلب پیوندی تازه اون هم قلبی که بهش بخوره کار اسونی نیست.ولی شما امیدتون واز دست ندید وفقط از خدا بخواید که کمکتون کنه.

بلند میشم وبی هیچ حرفی از اتاقش بیرون میرم ولی چند قدم بیشتر بر نمیدارم که از حال میرم.

.

.

.

توی بیمارستان ادمای زیادی به ملاقاتش میان وبعد دیدنش باچشمهای اشک الود از در خارج میشن.اون هارو خوب می فهمم. میدونم که از دست دادن دوسته خوبی به پاکی اون چقدر می تونه براشون سخت باشه اما هیچ کدوم از اون ها نمی تونن حس منو بفهمن چون هیچ کدوم از اونها نمی تونن اون رو به اندازه ی من دوست داشته باشن.

از پنجره ی اتاقش به غروب افتاب زل می زنم.غروب غم انگیزیه وباعث میشه دلم بیشتر از قبل بگیره.بر میگردم و به سمتش میرم.لبه تختش می شینم وموهاشو نوازش می کنم.دیگه چیزی به نام گوشت روی تنش نمونده.اینقدر لاغر وضعیف شده که می ترسم وقتی بغلش کنم با کمی فشار دادنش هرلحظه از هم بشکنه.

با نوازشم چشمهاشو باز می کنه.بادیدن من با وجود اون همه درد باز هم لبخند میزنه.من هم لبخند میزنم.

 بادیدن بکهیون به خوبی یاد گرفتم که با وجود اون همه درد چطوری باید لبخند بزنم.

دستهاشو روی ماسک میذاره واونو از روی صورتش برمیداره.می بینم که به سختی نفس می کشه.

چانیول:برش ندار اینجوری حالت بدتر میشه.

در حالی که به سختی نفسهاش بالا میان وباصدایی که به زور از گلوش خارج میشه میگه: می خوام ...باهات...حرف بزنم.

چانیول:حالا وقت هست بذار هر وقت حالت بهتر شد حرف میزنیم.سعی می کنم ماسک وروصورتش بذارم اما بادستش دستمو می گیره.

بکهیون:نه چانیول....فکر نمی کنم... که دیگه...وقت زیادی... مونده باشه.

سعی می کنم جلوی سرازیر شدن اشکهامو بگیرم به چشمهاش خیره میشم:این حرفو نزن بکی...

بکهیون:خواهش می کنم....وسط ...حرفم نپر.

دیگه چیزی نمی گم ومنتظر میشم تا حرف بزنه.

بکهیون:میشه... اول.... بغلم کنی؟

کمی نزدیکتر میشم دستمو زیر سرش میذارم بدن بی جونشو بلند می کنم و روی سینم میذارم وبه چشمهای معصومش خیره میشم.

بکهیون:اینطوری ....بهتر...شد.

باز هم لبخند میزنه.دستمو روی گونه ی استخونیش میذارم ونوازشش می کنم.

توی چشمهام نگاه می کنه و میگه:من...با اینکه...نتونستم  زیاد عمر....کنم....اما خوشحالم....که تو زندگیم...تو رودیدم.تو...بهترین هدیه ای بودی که خدا....می تونست بهم....بده....حتی بهتر از ....یک قلب...سالم.....می خوام بدونی....که خیلی....برام مهمی....به خاطر همین....دوست ندارم بعداز مرگم.....خودتو اذیت کنی....یادت باشه که....تو بهم قول دادی....که بعد من...به خوبی زندگی...کنی.

اشکهام یکی پس از دیگری سرازیر میشن دستشو روی گونه م میذاره واشکهامو پاک می کنه.

بکهیون:خیلی...خیلی...دوست...دارم....چانیول.

دستش از روی صورتم شل میشه و میفته.صدای بوق ممتد دستگاه رو میشنوم که توی کل اتاق پخش شده.بدن بی جونش وحس می کنم که سنگین تر ازقبل شده. چشمهای معصومشو می بینم که برای همیشه بسته شده.ولی هنوزم باوحشت به صورتش خیره شدم ونمی خوام قبول کنم که اون رفته برای همیشه رفته.

صداش میزنم به صورتش خیره میشم ولی تکونی نمی خوره بازهم اسمشو صدا میزنم اما هنوزم بی جون روی دستهای من افتاده وحرکتی نمی کنه.ایندفعه فریاد میزنم التماس می کنم ازش خواهش می کنم که چشمهاشو باز کنه تا من هم بهش بگم که چقدر دوسش دارم تا بهش بگم که بدون اون می میرم که بدون اون تموم میشم اما بازهم به جز صدای بوق ممتد دستگاه چیزی دیگه ای نمی شنوم.

اونو توی اغوشم میگیرم وبا صدای بلند فریاد میزنم.دکترها پرستار هارو می بینم که دورم جمع شدن واشک میریزن اما اهمیتی نمیدم وباز هم با صدای بلند گریه می کنم نه گریه نمی کنم بلکه باتموم وجودم زجه میزنم.

یک سال بعد

چشمهامو باز می کنم و از روتخت بلند میشم.یه دوش اب سرد می گیرم. صبحونه مفصلی رو که برام چیده شده رو می خورم لباسام ومی پوشم از خونه بیرون میرم.مثل همیشه راننده درعقب ماشین وبرام باز میکنه وصبح به خیر می گه ومن درحالی که لبخند میزنم جوابشو میدم وسوار میشم.

داخل شرکت میشم.مثل همیشه همه بادیدنم از جاشون بلند میشن وسلام می کنن ومن در حالی که به همشون لبخند میزنم از کنارشون رد میشم و به داخل اتاقم میرم. پشت میزم میشینمو به عکس اولین واخرین عشقم که روی میز کارم نگاه می کنم ومثل همیشه زیر لب زمزمه می کنم:دلم برات تنگ شده بکی.

شب که میشه دوباره سوار ماشین میشم وبه خونه بر می گردم.راننده درو برام باز می کنه ومن در حالی که ازش تشکر می کنم پیاده میشم ومیرم

خدمتکار من وبرای شام صدا می کنه ومن بعد اینکه لباسامو عوض کردم به سمت میز شام میرم.با لبخند به اقای جانگ نگاه می کنم ومیگم:حال همسرت چطوره؟ بهتر شده؟

جانگ در حالی که با خوشحالی بهم نگاه میکنه میگه:بله خیلی بهتر شده اقای پارک اگه کمک های شما نبود اون هیچ وقت نمی تونست عمل کنه واقعا ازتون ممنونم.

لبخندی میزنم وازش بابت شام خوشمزه ای که درست کرده تشکر می کنم.

چشمهامو باز می کنم. یادم میفته که امروز اخر هفته ست وتعطیله.از جام بلند میشم. کارای هر روزم وانجام میدم  و به جای شرکت به سمت پارک همیشگی نزدیک خونم میرم.

کمی میدوم وبعد روی نیمکت همیشگی میشینم.مثل همیشه به بقیه نگاه می کنم.اکثرا خوشحالن و میخندن.دیگه خیلی وقته که از کسایی که لبخند میزنن متنفر نیستم شاید برای اینکه حالا خودم هم یاد گرفتم که چه طوری باید لبخند بزنم.

میام برم که پسر بچه ای جلوم با دوچرخه به زمین میفته. سریع به سمتش میرم وکمکش می کنم تا بلند شه اما اون هنوزم گریه می کنه.نوازشش می کنم وبهش میگم که اگه گریه نکنه یه چیز خوشمزه براش می خرم واونم قبول میکنه وساکت میشه.

به سمت دکه بستنی فروشی نزدیک پارک میرم وبا دوتا بستنی بر می گردم یکیشو به اون پسر بچه میدم واون یکیش رو خودم می خورم  وبه سمت خونه راه میفتم.

شب شده به اتاق خوابم میرم.هندزفری رو میذارم توی گوشم وبه صدای قلبش گوش میدم ومثل هرشب با شنیدنش اشک می ریزم.

.

.

.

من به خاطر بکهیون خیلی تغییر کردم.بعد مردنش به خاطر قولی که دادم سعی کردم خوب زندگی کنم خوب بخورم خوب بخوابم وحتی باوجود درد زیادی که توی قلبم دارم لبخند بزنم.سعی کردم به دیگران توجه کنم وبهشون اهمیت بدم.حالا دیگه دوستهای زیادی دارم وبا ادمهای زیادی در ارتباطم که میدونم اون ها هم  منو دوست دارن وبهم اهمیت میدن.

در واقع من به همه ی قولهایی که به بکهیون دادم عمل کردم به جز....

 به جز اینکه هیچوقت نتونستم که فراموشش کنم.شاید اگه زمان بگذره درد قلبم کمی التیام پیدا کنه اما اینو خوب  میدونم که هرچقدر هم سعی کنم هیچ وقت یادو خاطرش از قلب وذهنم بیرون نمیره. توی این مدت هر شب از ته دلم فقط یه چیزو از خدا خواستم. فقط و فقط یه چیز, اونم این که بعد از اینکه چشمهامو بستمو به خواب رفتم دیگه هیچ وقت....هیچ وقت رنگ طلوع افتابو نبینم.

نه من ناسپاسی نمی کنم. خوب میدونم که حضور هیوکجه توی زندگیم یه جور معجزه بود. اره یه معجزه ,معجزه ای که لبخند زدن رو یادم داد.

بااینکه معجزه ی زندگیم عمر کوتاهی داشت اما توی همون مدت زمان کم منو جوری به خودش وابسته کرد که احساس می کنم بعد اون نیمی از من هم همراهش رفت . درسته که حالا سعی می کنم خوب زندگی کنم ودر ظاهرهمیشه لبخند بزنم اما درواقع خیلی وقته که دیگه از چیزی لذت نمی برم.

.

.

.

.

چشمهامو باز میکنم و بادیدن اینکه هنوز زنده م ناامیدانه از روی تختم بلند میشم وبه عکسش که روی دیوار اتاقمه خیره میشم وبازهم بادیدنش لبخند میزنم.

امروز روز خاصیه.امروز اولین سالگرد از دست دادن عزیزترین  کسمه.لباس هامو می پوشم وبه سمت ماشین میرم.راننده م نگاهی به من می کنه وسوئیچ ماشینو بهم میده.خوب میدونه که کجا می خوام برم و می دونه که همیشه دوست دارم که به تنهایی به دیدنش برم. لبخند میزنم سوئیچ وازش می گیرم.

با نگرانی بهم نگاه می کنه:مطمئنید که نمی خواید همراهتون بیام.

چانیول:نگران نباش زود بر می گردم.

سوار ماشین میشم ولی قبلش کنار خیابون پارک می کنم وبه سمت گلفروشی که اون سمت خیابونه حرکت می کنم.بعد گرفتن یک دسته گل از گلهایی که دوست داره سمت ماشینم بر می گردم. اما برای یه لحظه می بینمش. اون ور خیابون درست روبه روم ایستاده ولبخند میزنه....و بعد به جز شنیدن صدای بوق ماشین دیگه چیزی متوجه نمیشم.

جریان خونی رو که از سرم جاری میشه روحس می کنم. به گلهایی که روی زمین پخش شده نگاه می کنم.بعد مدت ها بوی عطرشو احساس می کنم و برای اخرین بار.....

لبخند میزنم




طبقه بندی: exo، smile، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین