تبلیغات
...kpop fanfic... - قسمت دوم اشک ها و لبخند ها






























...kpop fanfic...


نظر فراموش نشه
من_نظر لطفتونه ببخشید میتونم اسمتونو بپرسم؟
پسره تا اینو شنید به من نزدیک شد اون قدر به من نزدیک شد که احساس کردم به هم چسبیدیم حس بدی داشتم چشام تا حد امکان گرد شده بود فقط به من نگاه میکرد و می خندید می خواست دهن وا کنه و اسمشو بگه که مامانش از تو خونه صداش کرد اونم رفت.بربری رو دادم به مامانم وناخداگاه به فکر فرو رفتم یه حس عجیبی داشتم که تا به حال قبل از این ماجرا نداشتم.
با مامانم ناهارو خوردیم. رفتم یه چرت بزنم.
از گرما خوابم نبرد  پردرو کنار کشیدم و پنجررو  باز کردم  لباسمو در آوردم و به بیرون یه نگاهی انداختم. از پشت پنجره،حیاط خونه ی رو به روییمون دیده میشد اون موقع فضولیم گل کرده بود و به حیاط خیره شدم داشتم به حیاط نگاه می کردم که دیدم یکی دستشو روی شونه م گذاشت برگشتم دیدم مامانمه.
مامان_من میرم با اون همسایه روبه روییه آشنا بشم.سریع میام. آش هم پختم یه کوچولو برای همسایه میبرم روی گاز هست اگه خواستی برو بخور.
من_ باشه مامان خدافظ
مامان با من خدافظی کرد و رفت دوباره به حیاط همسایه خیره شدم. یه  حیاط گنده با کلی درختو گلو چنتا قناری تو قفس. دوتا هم ماشین  لامبورگینی و پرشه تو حیاط بود.یه لحظه احساس کردم چشمام آلبالو و گیلاس میچینه اما چند باری که چشمامو باز و بسته کردم دیدم که مامانم رفته توی اون خونه،از اون بد تر اون پسره درو باز کرد براش باز کرد و با یه بر خورد گرم از مامانم استقبال کرد واقعا زبونم بند اومده بود یعنی اون پسر اِنقدر پولداره؟
یه دو ساعتی توی فکر اون بودم.با باز شدن در از اون فکر و خیال اومدم بیرون مامانم اومد تو
من_ اومدی مامان چی شد؟
مامان_هیچی چی می خواستی بشه گلم با زن همسایه دوست شدم.
من_خب مامان بگو چه ویژگی‌هایی داشتند اصلا پسر داشتند؟(الکی به مامانم گفتم که قضیه ی ظهر رو نفهمه)
مامان_یه پسر دارند اسمش کریسه پولشون از پارو بالا میره بابای خانواده جراح قلب و عروقه،زنه هم خونه داره.پسره هم تاجر غذا و دارو است.پسره خیلی خون گرمه اما مامانش میگه خیلی دختر بازه یه خونه مجردی داره که دخترارو میبره اونجا.
من_وا؟؟؟
مامان_والا. عزیزم برو از تو کیفم پول بردار  برو یه کشک بخر بیار با آش بخوریم 
یه باشه از روی کسلی گفتم و اومدم بیرون از خستگی آروم آروم راه می رفتم همش تو این فکر می کردم که حتما دلیلی داشته کریس با من اون کارو کرده. تو همین فکرا بودم که خوردم به سینه ی یه نفر سرمو بردم بالا ودیدم کریسه.
کریس_به چی فکر میکردی خیلی حواست پرتها!
به من من افتاده بودم اصلا انتظار اینو نداشتم 
من_بب...
نداشت که حرفموکامل کنم و لبمو بوسید اون موقع هیچ عکس العملی نشان ندادم یعنی اون قدر شوکه بودم که فقط از اون جا رفتم موقع رفتن با استرس به پشتم نگاه کردم  دیدم که کریس دست به کمر  ایستاده و به من نگاه میکنه کشک رو خریدم آوردم موقع شام همش به اون موضوع فکر میکردم یهو به خودم اومدم و دیدم که روی تخت دراز کشیدم همش تو این فکر بودم که اون منو لپ منو بوسیده.یه حس عجیبی در موردش داشتم.
من _مامان من رفتم مدرسه.
مامان_صبونه نمیخوری؟
من_نه میرم مدرسه با دی او میخورم
مامان_ باشه برو خدا به  همراهت.
تو کلاس با اشتیاق داشتم به درس گوش میدادم برای اولین بار درسو خوب فهمیدم.
مدرسه تموم شد. با دی او به سمت خونه برگشتم.
دی او_چی شده تائو خیلی شاد میزنی؟
من_نمی دونم یه حس عجیبی به من دست داده.
دی او با تر دید به من نگاه کرد و گفت_مثلا چی چه اتفاقی افتاده؟
منم همه چی رو به دی او گفتم. دی او که از خنده داشت پاره میشد گفت_داداش فکر کنم تو عاشق شدی وای یعنی عروسی دعوتیم(داشت منو مسخره میکرد



طبقه بندی: اشک ها و لبخند ها، exo، 
[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ soli ] نظرات



      قالب ساز آنلاین