تبلیغات
...kpop fanfic... - قسمت پنجم اشک ها و لبخند ها






























...kpop fanfic...


یه قسمت دیگه مونده تا تموم شه نظر یادتون نره
مامان منو تو آغوش گرفت و همون طور که اشک می ریخت میگفت که _عیبی نداره یه کوچولو دیگه مهلت میگیرم
من_اما اون که مهلت نمیده!
مامان_چرا،مهلت میده
بعد اشکاشو پاک کرد و ناهار و گذاشت با هم خوردیم
تقریبا ساعت 4:45دقیقه بود زنگ در به صدا در اومد مامانم با ترس در رو واکرد وکیلی بود گفت_پولمو بدید کار دارم باید برم.
مامانم با صدای خفه گفت_پولمون  کامل نشده،کامل شد حتما میاریم کمی به ما مهلت بدید
وکیلی خشماش سرخ شده بود عصبی گفت_من به شما وقت داده بودم دیگه تحملتونو ندارم 
صدای دادو بیدادش کل کوچه رو گرفته بود فکر کردم که بلایی میخواهد سر مامانم بیاره پس بدو بدو به سمت اونا رفتم کلی وکیلی رو التماس کردم گریه کردم اما گوشش بدهکار بود اونقدر عصبانی شده بود می خواست منو بزنه. ضربه ی اولو به صورتم زد هیچی نگفتم ضربه ی دوم هم زد هیچی نگفتم اما ضربه ی سومو که می خواست بزنه کریس دست وکیلی رو گرفت و به ضرب کشت وکیلی رو زد.وکیلی از این کار کریس عصبانی شد و شروع کرد به تهدید کردنش.
وکیلی_ انتقامم رو ازت میگیرم مرتیکه ی حروم زاده دست به حروم.
کریس_گه خوردی،تخم زن،... یه بار دیگه حرف بزنی دهنتو جر میدم فهمیدی 
بعد از جیبش کلی پول برداشت و به سمت وکیلی پرتاب کرد.
کریس_ گورتو گم کن برو تازه زیاد تر از پولتم هست 
وکیلی اونارو از از روی زمین جمع کرد و گفت_زمین گرده پسر جون بازم بهم میرسیم
مامانم گریه میکرد.با دهن خونی به مامانم گفتم _مامان ولش کن دیگه گربه نکن
کریس با دستمال به زور دهنمو پاک کرد.یه حس خوبی داشتم که اون منو درک میکرد،اون عاشقانه منو دوست داشت،اما...یه دلشوره ی عجیب بر دلم مسلط شد احساس میکردم یه اتفاقی میخواد بیوفته‌.
من و مامان از کریس کلی تشکر کردیم و رفتیم خونه.روز به روز دلشورم بیشتر میشد. بالا خره اون روز فرا رسید.
دیشب با هم  س/ک/س داشتیم قرار بود باهم بریم پارک  این اتفاقم افتاد باهم داشتیم قدم می زدیم واقعا هوا دو نفره بود کریس رو به من کرد و یه بوسه از لبام گرفت.دیگه هوا تاریک شده بود داشتیم برمیگشتیم که چند تا ماشین  جلومونو گرفتن 
به زور منو یه گوشه بردند و با کریس دعوا می کردند  کریس همه ی او نترو زد اما آخر سر یکی از اونا به پشتش چاقو زدن من فقط گریه میکردم اجازه نمی دادن که برم و نجاتش بدم اون بی انصاف ها پشت سر هم به پشت به کریس چاقو میزدن بالا خره ولمون کردن و رفتن.
به سمت کریس دویدم و گریه میکردم کریس قرق خون بود با زیر لب زمزمه میکرد تائو خیلی دو ست دارم بعد از جیبش یه گردن بند در آورد و به من داد روی اون عکس  من و اون بود.دیگه طاقت نداشتم فقط گریه میکردم آمبولانس اومد و اونو به بیمارستان بردند
منو مامانم و خانواده ی کریس اونجا بودند اون تو اتاق عمل بود. همشون گریه می کردند 
دکتر اومد همه نگاه ها به لب های دکتر بود دکتر سری تکون داد و گفت متأسفم دوام نیاورد صدای شیون های پدر و مادر کریس تمام بیمارستان رو برداشته بود  انگار تمام دنیا روم سنگینی میکرد.بغض گلومو گرفته بود نمی دونستم چی کار کنم تنها کاری که میتو نستم بکنم این بود که گریه کنم.



طبقه بندی: exo، اشک ها و لبخند ها، 
[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ soli ] نظرات



      قالب ساز آنلاین