تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part1






























...kpop fanfic...

اینم از پارت اول داستان لبخند بزن.
ژانرش غم انگیز و احساسیه.
کاپلش هم چانبک هس.
امیدوارم خوشتون بیاد.
نظر یادتون نره.



داخل شرکت میشم.مثل همیشه همه بادیدنم از جاشون بلند میشن وسلام می کنن ومن بی تفاوت وجدی از کنارشون رد میشم. به داخل اتاقم میرم پشت میزم میشینمو درست مثل همیشه خودم وتوی کارای شرکت غرق می کنم.

شب که میشه دوباره سوار ماشین میشم وبه خونه بر می گردم.راننده درو برام باز می کنه ومن بازم بی هیچ حرفی پیاده میشم ومیرم.

خدمتکار من وبرای شام صدا می کنه اما من بی توجه به اتاقم میرم ودرو می بندم.دراز می کشم وبه سقف زل میزنم وتوی دلم زمزمه می کنم پایان یه روزه تکراریه دیگه.

.

.

.

چشمهامو باز می کنم. یادم میاد که امروز اخر هفته ست وتعطیله.از جام بلند میشم. کارای هر روزم وانجام میدم. ولی به جای شرکت به سمت پارک همیشگی که نزدیک خونمه میرم.

کمی میدوم وبعد روی نیمکت همیشگی میشینم.مثل همیشه به بقیه نگاه می کنم.اکثرا خوشحالن و میخندن.از احساساتشون چیزی نمی فهمم.اصولا هیچ درکی از محیط اطرافم ندارم.

مثل همیشه از جام بلند میشم وبه سمت خونه راه میفتم که...

محکم به یک نفر بر خورد می کنم لباسم کاملا خیس شده و یک لکه ی قهوه ای پررنگ روش ظاهر شده.به پسری که با لیوان خالی قهوه ش روبه روم ایستاده نگاه می کنم.

-اه...متاسفم

با اخم بهش خیره میشم توی دلم میگم تاسف تو به چه دردم می خوره وقتی اینطوری گند زدی به لباسم.

دستشو میزاره روی سینه م در واقع قسمتی از لباسم که خیس شده.با عصبانیت دستشو کنار میزنم.از اینکه دیگران لمسم کنن متنفرم.

-اه...من واقعا متاسفم.

اونو کنار میزنم وبه راهم ادامه میدم.بازوم ومیکشه ونگهم میداره.باعصبانیت بازوم واز دستش در میارم ومیگم:ولم کن

-ببینید خونه ی من زیاد با اینجا فاصله نداره,چطوره بیاید اونجا تا لباستون وعوض کنید,اینطوری خیلی خوب نیست که بخواید برید.

به لباسام اشاره می کنه.بهش نگاه می کنم.لبخند میزنه.چه طور می تونه توی این شرایط اینطوری لبخند بزنه..حس می کنم واقعا از نگاهش از لبخندش از موهای بلوندش متنفرم.درواقع ازهمه کسایی که ارامشمو بهم بزنن متنفرم.  با عصبانیت نگاهش می کنم که دستم ومیکشه وهمراه خودش میبره. چاره ی دیگه ای نیست بدون اینکه حرفی بزنم همراهش میرم.

توی خونه ش ایستاده م. خونه ش برای منی که توی قصر زندگی می کنم  زیادی کوچیکه.لباسی رو سمتم میگیره و ازم می خواد که بپوشمش.

لباس و می گیرم وبهش نگاه می کنم.تا حالا هیچ وقت لباس کس دیگه ای رو نپوشیدم.حس خوبی بهش ندارم اما چاره ای نیست عوضش می کنم. لباس کثیفم و می گیره وبازم لبخند میزنه:برات تمیزش می کنم.

خیلی کوتاه جواب میدم:نیازی نیست. روم وبر می گردونم وبدون توجه به حرفش که میگه:هی... پس لباست چی میشه   از اونجا بیرون میرم.

.

.

.

یک هفته میگذره بازم توی پارک نشستم وبه بقیه نگاه می کنم.برای چند لحظه چشمهامو می بندم که صدای اشنایی رو میشنوم.

-هی... سلام

چشمهامو باز می کنم وبازم اون پسر موبلوند و می بینم که کنارم نشسته.پاکتی رو کنارم میذاره ومیگه:خدا خدا می کردم که امروزم بیای تا بتونم لباستو بهت بدم.

بازم لبخند میزنه. چطوری می تونه همیشه اینطوری لبخند بزنه.از کسایی که الکی خوشن وهمیشه لبخند میزنن متنفرم.شاید برای اینکه خودم هیچ وقت نمی تونم اینقدر راحت لبخند بزنم.

به پاکت نگاهی میندازم وبدون اینکه برش دارم از جام بلند میشم ومیرم.صدای قدمهاشو میشنوم که دنبالم میاد:هی...بازم که نبردیش.من کلی زحمت کشیدم تا لکه شو ازبین ببرم.

بدون اینکه بایستم بهش میگم:گفتم که نیازی نیست.من لازمش ندارم.

بازم بازوم و می گیره و نگهم میداره:اه پسر توچقدر سخت می گیری اون فقط یه ذره قهوه بود همین , به هرحال لباس خودته اگه می خوای بندازیش دور خودت اینکارو بکن.لباسو به زور توی دستم میذاره وباز هم لبخند میزنه.

لباسو می گیرم وبه سمت سطل اشغالی که کنار پارک بود میرم و پاکت وبه داخلش میندازم.

-یااااااا.....تو واقعا عجیبی.

فکر می کردم بااین کارم دست از سرم برمیداره اما اشتباه می کردم.درحالی که دنبالم میومد گفت:به هرحال لباس خودت بود....راستی اسمت چیه؟

با عصبانیت می ایستم.چشمهامو می بندم و روی هم فشار میدم.سعی می کنم فریاد نزنم.چشمهامو باز می کنم. روبه روم ایستاده ودرحالی که دستهاشو جلوی صورتم تکون میده میگه:هی...چرا چشمهاتو بستی.

بازم لبخند میزنه:نگفتی اسمت چیه؟

اه واقعا روی اعصابمه.دستشو جلوم می گیره ومیگه:اسم من بکهیونه البته تو می تونی بکی صدام کنی.

به دستش نگاه می کنم اما دستمو جلو نمی برم.اونو کنار میزنم وبه راهم ادامه میدم.امیدوارم که دست از سرم بر داره اما بی فایده ست.

بکهیون:هی... صبر کن,پس من چی صدات کنم؟؟

چی صدام کنه؟منظورش چیه؟من دیگه نمی خوام ریختشو ببینم اما اون داره به این فکر می کنه که چی صدام کنه.اصلا مگه قرار بود که ما بازم همو ببینیم؟

بکهیون:آآآ...چه طوره خودم یه اسم برات بذارم...اقای کم حرف چه طوره؟یا اقای بد اخلاق؟شایدم اقای عصبانی؟هوم؟تو کدومشو دوست داری؟

اه چقدر حرف میزنه بی اختیار بر می گردم سمتشو میگم:دست از سرم بردار باشه؟ما دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم پس لازم نیست دنبال یه اسم واسه من بگردی.

بکهیون:اما اگه همدیگه رو دیدیم چی؟....اوم..... چطوره بذارم پسرخوشتیپه؟هان؟فکر کنم این یکی بهتره.

با عصبانیت نفسمو میدم بیرون ونگاهش می کنم:اگه بازم همدیگه رو دیدیم خوشحال میشم طوری رفتار کنی که همدیگه رو نمیشناسیم چون واقعا هم نمیشناسیم باشه؟

شونه هاشو بالا میندازه ومیگه:باشه...سعی خودمو می کنم

بعد دوباره لبخند میزنه ومیگه:ولی قول نمیدم.

به سمت خونه میرم.وقتی میرسم به سمت اتاقم میرم ولباسامو عوض می کنم که چشمم به لباس اون میفته.برش میدارم.نمی دونم چرا هنوز دور ننداختمش.شاید به خاطر عطرش.عطر لباسشو دوست دارم حس خوبی بهم میده.یعنی باید لباسشو پس بدم؟

(اینم از پارت اول...امیدوارم خوشتون اومده باشه...نظر یادتون نره)




طبقه بندی: smile، exo، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ چهارشنبه 9 تیر 1395 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین