تبلیغات
...kpop fanfic... - secret police part1






























...kpop fanfic...


نظرتون رو راجب داستان بدید تا پارت بعدی آپ شه
-پوف...خسته شدم...برای اولین بار اعتراف می کنم که از شغلم خسته شدم...البته نه از شغل اصلیم بلکه از شغل
فعلی که استادم برام در نظر گرفته و می خواد که من یه تحقیق درست و حسابی تحویلش بدم ...روی مبل ولو
شدم....واقعا نمی دونم که باید چی کار کنم؟...عقلم دیگه قد نمی ده...آخه من و چه به روان شناسی ؟...بابا من
رشته مغز و اعصابه نه روح و روان...نمی دونم چرا این چانیول یا بهتره بگم استاد ازم می خواد به جایی تحقیق در
مورد رشته ی که دارم می خونم و توش کار می کنم از همه مهم تر واردترم باید راجب به رشته ی که نه دوست دارم,نه اعصابش رو دارم  تحقیق کنم واقعا نمی دونم این چانیول از جون من چی می خواد؟...برای چی می خواد من
راجب چند شخصت بودن و خیلی از بیماری های روان شناسی تحقیق کنم و برای هر کدوم راه حل مخصوص به
خودم رو ارائه بدم ؟...بعضی وقت ها فکر می کنم که حق با تیفانیه که چانیول با این بهانه می خواد من رو بندازه و
نذاره مدرک بگیرم,بعضی وقت ها فکر می کنم که چانیول می خواد غیر مستقیم بهم بفهمونه که بدرد رشته
پزشکی نمی خورم...واقعا نمی دونم...از بس فکر کردم کلافه شدم...بهتره برای چند روزی بی خیالش بشم...از جام
بلند شدم و رفتم توی اتاق در کشوی لباسامو باز کردم و موبایلم رو برداشتم...یه پیغام دارم...بازش کردم و شروع
کردم به خوندن:
-بعد از دریافت پیغام 20 دقیقه وقت داری که خودت رو به محل قدیمی برسونی!
این که...این 10 دقیقه پیش آمده...یعنی فقط 10 دقیقه دیگه وقت دارم خودم رو برسونم...لعنتی...به سرعت از خانه
زدم بیرون تا بتونم خودم رو به محل قرار برسونم.
در واقع من یه پلیسم...من و چهار نفر دیگه زیر دست سرهنگ کار می کنیم ولی ما بهش می گیم
پیرمرد...بیشتر پرونده های سخت که حل کردنش غیرممکنه ماها حلش کردیم بدون این که کسی از هویت
واقعیمون چیزی بدونه...هر بار بعد از انجام یه پرونده مدتی همون ناپدید می شیم ...الان 5 سالی می شه که هیچ
پرونده ای رو حل نکردیم...آخرین کارمون خیلی درسر ساز بود به همین خاطر مدت مخفی شدنمون این همه زیاد
شد...جلوی میز ایستادم نفسی تازه گرفتم گفتم:
-به خاطر تاخیرم متاسفم
پیرمرد لبخند محوی زد وگفت:
-این بار ,برای بار اولی که تو زودتر از 
سوزی رسیدی
از  تعجب زیاد ابرومو دادم بالا و گفتم:
-مطمئنی پیرمرد؟
این بار پیر مرد خنده ای کرد و گفت:
-خودت می تونی ببینی!
سرمو برگردونم با دیدن 
سوزی هم خندم گرفت هم شوکه شدم...باورم نمی شه...به زور خودم رو کنترل کردم و
گفتم:
-با خودت چی کار کردی؟
سوزی که تیز بود به شوخی گفت:
-هیچی پام رو با عشق تقدیم اتوبوس کردم
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلندی شروع کردم به خندین با خنده ی من بقیه هم شروع کردن
به خندیدن حتی خود 
سوزی هم زد زیر خنده با تموم شدن خندهامون پیرمرد سرفه ای کرد و با لحن جدی گفت:
-می خوام راجب یه چیز مهمی باهاتون حرف بزنم...همون طور که می دونی به خاطر پرونده ی قبلی از همه ی
شماها خواسته شد تا به مدت پنج سال پنهان بشید تا آبا از آسب بی افته حالا بعد از پنج سال دوباره از شما می
خوام که برگردید و توی پرونده ی که دولت برمون در نظر گرفت شرکت کنید حالا کی با منه؟


راوی
سوزی لبخندی زد و دستش روی دست پیرمرد گذاشت و گفت:
-من هستم
ایو دستش روی دست سوزی گذاشت و گفت:
-منم هستم
جونگ کوک اول دستی به موش کشید و بعد دستش رو گذاشت و گفت:
-رو منم حساب کنید. دی او هم دستش رو گذاشت...فقط سوهی مونده بود...سوهی لبخند تلخی زد و صندلی رو کشید
عقب و گفت:
-متاسفم
از جاش بلند شد که بره پیرمرد گفت:
-و اگه این یه خواهش از جانب من باشه چی؟
سوهی نگاه تلخی به پیرمرد و دوستاش انداخت و گفت:
-باورکنید که خیلی دلم می خواد دوباره با همتون کار کنم ولی نمی تونم...سرش پایین انداخت و ادامه داد:
-چند وقت پیش وقتی پدرم سکته کرد بهش قول دادم که...که...که دوباره سراغ این کار نیام...حتی الان نباید این
جا باشم...ولی وقتی پیغام رو دیدم بدون فکر به اینجا آمدم
سرش روبلند کرد و با گریه ادامه داد:
-خیلی متاسفم...واقعا متاسفم...خیلی...من...من...
با گریه از رستوان بیرون رفت ...
 دی او از جاش بلند شد تا دنبال مانیا بره که پیرمرد جلوش رو گرفت و گفت:
-بذار تنها باشه 
دی او
 
 دی او :
-ولی...
پیرمرد سرش رو تکون داد و با آرامش گفت:
-نمی خواد نگران باشی 
 دی او من با پدرش حرف می زنم و قانع اش می کنم ...فعلا شما باید حواستون رو این
پرونده جمع کنید.


سوهی
نفسمو با تلخی بیرون فرستادم...من واقعا عاشق شغلمم...عاشق هیجان,خطر, ریسک نجات آدم های بی گناه
انداختن خلافکارا توی زندان ولی..ولی...حالا...حالا...
-مواظب باش
با دیدن دوتا چشم مشکی نزدیک صورتم شوک شدم...پسری که فکر می کنم الان جونم رو نجات داد ، از روم بلند
شد و باعصبانیت گفت:
-معلوم هست حواست کجاست؟ نزدیک بود ماشین زیرت کنه!
از جام بلند شدم و گفتم:
-از این که جونمو نجا...
-سوهی
با دیدن دی او شوکه شدم و گفتم:
-تو ...
دستش رو لبم گذاشت و گفت:
-فقط جواب من رو بده باشه؟
سرمو رو به عنوان موافقت تکون دادم...لبش رو با زبونش خیس کرد و گفت:
-با من ازدواج می کنی؟
............................................................................
نظرتون رو راجب داستان بدید،حتی اگه یه نفرم نظر بده ادامشو میزارم


برچسب ها:secret police،  
[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین