تبلیغات
...kpop fanfic... - secret police part2






























...kpop fanfic...

اینم پارت دوم
نظراتون رو خواهش میکنم بگید


با بهت و صدای بلند و گفتم:
-هان
دی او لبخندی زد صورتش رو نزدیک صورتم آورد و گفت:
-با من ازدواج می کنی؟
با دیدن چشمای شیطونش سرم رو نزدیک صورتش کردم و گفتم:
-اون وقت چی گیر من میاد؟
دی او خیره به زبون لاتین گفت:
-وارد بازی که نمی خوای نمی شی
***
عقب نشینی کردم و گفتم:
-البته که باهات ازدواج می کنم
دی او لبخند عمیقی زد و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:
-بریم
دستش رو گرفتم و گفتم:
-بریم
بعد از این که خیلی دور شدیم دستم رو از دست دی او کشیدم بیرون و گفتم:
-خیلی ممنون
لبخندی زد و گفت:
-نیازی نیست که تشکر کنی...پرونده رو از پشت کمرش بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت:
-پیرمرد قرار با بابات حرف بزنه...تو هم توی این ماموریت هستی
با تردید پرونده رو از دستش گرفتم وگفتم:
-تو مطمئنی؟
-البته
-حالا جریان این پرونده دقیقا چه؟
دی او دستش رو توی جیبش کرد و گفت:
-هیچ کدومون نمی دونیم پیرمرد فقط به همون یه عکس داد و گفت تا سه روز دیگه هر چقدر می تونیم درمورش
اطلاعات باید جمع کنیم اون موقع راجب به جریان پرونده باهامون حرف می زنه
- پرونده رو باز کردم و عکس رو از پرونده بیرون آوردم...عکس مطلق به یه پسر 20 صورت سفید
کشیده,ابروهای پیوندی,چشم های مشکی,لب و دماغ متناسب با صورتش...من این چهره رو یه جا دیدم...
_مواظب باش...
سرجام وایستادم و گفتم:
-این عکس همون پسری بود که جون من رو نجات داد
دی او بی خیال گفت:
-می دونم به خاطر همین اون نمایش رو راه انداختم
سرمو تکون دادم و گفتم:
-بعد از سه روز همه دیگه رو کجا باید ببینیم؟
-خانه ی پیرمرد
-باشه
از دی او جدا شدم و افتادم سراغ اطلاعات جمع کردن در مورد کسی که نجاتم داد
***
راوی
سرهنگ با لحن خونسردی شروع کرد به حرف زدن:
- آقای سمیر درسته که شما پدر سوهی هستید و اختیار دارید که در مورد زندگی اون تصمیم بگیرد ولی فراموش
نکنید که درختر شما یه پلیسه مخفی و تعهدهای خاص خودش رو به دولت و این مردم رو داره و اگه بخواد خلاف
این مقرارت عمل کنه توی دردسر می افته و تا جای که من می دونم شما دلتون نمی خواد که دخترتون توی
دردسر بی افته درسته؟
پدر سوهی (سمیر) با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت:
-شما دارید توی خانه خودم من رو تهدید می کنید؟
سرهنگ بدون این که عصبی بشه گفت:
-هم آره, هم نه این به تصمیم شما بستگی داره
سمیر پوزخند عصبی زد و گفت:
-شما من رو با آرامش تهیدید می کنید اون وقت می گید که به تصمیم خوم ربط داره آقای محترم
سرهنگ از جاش بلند شد و گفت:
-اگه می خواهد دخترتون برای همیشه راحت بشه بله
سمیر با تردید پرسید :
-منظورتون از این حرف چی بود؟
***
سرهنگ نفس عمیقی کشید و گفت:
-این آخرین پرونده که من و بچه های گروهم قرار روش کار کنم بعد از این پرونده دولت به ما اجازه می ده که به
عنوان یک آدم عادی زندگی کنیم
سمیر کمی فکر کرد و گفت:
-منظورتون اینه که دیگه هیچ کس سراغ سوهی نمیاد؟
-بله
سمیر مکثی کرد و گفت:
-اگر واقعا این طوری باشه من اجازه می دم که سوهی توی این پرونده باشه
سرهنگ لبخند عمیقی زد و گفت:
-خیلی ممونم آقای سمیر
بعد از رفتن سرهنگ مادر مانیا (کاهی) پیش شوهرش آمد و گفت:
-تو حرفهاشو باور می کنی؟
سمیر کلافه گفت:
-البته که نه ولی فعلا چاره جز این نداریم که بهش اعتماد کنیم
کاهی دست همسرش رو فشار داد و گفت:
-من می ترسم سیمر که ماجرای 5 سال پیش دوباره تکرار بشه
سمیر دستش رو,روی دست همسرش گذاشت و گفت:
-منم می ترسم عزیزم ولی بیا امیدوار باشیم که دوباره اون اتفاق تکرار نشه
***
سه روز بعد
بدون جلب توجه از پنجره خانه پیرمرد رفتم داخل با دیدن بچه ها لبخندی زد و گفتم:
-چطورید؟
بچه ها لبخندی زدن و هماهنگ گفتند:
-خوبیم
خنده ای کردم و گفتم:
-پیرمرد کجاست؟
دستی رو شونه ام قرار گرفت و گفت:
-من هم این جام سوهی!
پیرمرد صندلیش رو بیرون کشید و نشست و گفت:
-خب من منتظرم
از دی او به ترتیب شروع شد ...بعد از تموم شدن حرف های سوزی پیرمرد رو به من گفت:
-تو چی؟
لبخند عمیقی زدم و فلش رو از جیبم آوردم بیرون گفتم:
-رو پرده همه چیز رو تعریف می کنم.
____________________________________________
نظر یادتون نره!



طبقه بندی: secret police، 
برچسب ها:secret police،  
[ یکشنبه 17 بهمن 1395 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین