تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part2






























...kpop fanfic...

اینم از پارت دوم لبخند بزن
نظر یادتون نره

دوباره یک هفته میگذره.یک هفته کسل کننده دیگه.بازم توی پارک نشسته م.تصمیم می گیرم زودتر برم تا سروکله ی اون پسره پیدا نشده اما بادیدنش می فهمم که دیگه دیر شده.

بهم نزدیک میشه .روم وبرمی گردوندم وسعی می کنم بهش توجه نکنم که یکدفعه یه پسر بچه جلوم به زمین میفته.باصدای بلند گریه می کنه.ایشششش از صدای گریه ی بچه ها متنفرم.هنوز مثل احمق ها روی زمین نشسته وبه من زل زده وگریه می کنه.

اما من هیچ حرکتی نمی کنم.خواستم بلند شم برم که اون پسره جلوی من کنار پسر بچه میشینه:ایگو....چیزی نشده گریه نکن.

به پسر بچه لبخند میزنه سرشو ناز می کنه وکمکش می کنه تابلند شه. لباساشو می تکونه بعد اونو کنار من مینشونه:اگه گریه نکنی قول میدم یه چیز خوشمزه بهت بدم.

پسر بچه که دیگه تقریبا ساکت شده میگه:چی بهم میدی؟

_پیش این عمو هه بشین الان برات میارمش

چی؟؟عمو؟منو میگه؟باتعجب به اون که با سرعت از ما دور میشه نگاه می کنم.خب حالا من باید با این موجود عجیب غریب چی کارکنم؟ منظورم از موجود او بچه ای که کنارم نشسته.به نظرم بچه ها یه سری موجودات عجیب غریب و پر دردسرن که جز اعصاب خوردی چیز دیگه ای ندارن.

به بچه نگاه می کنم. با چشمهای درشت اشک الودوبینی قرمزش بهم زل زده.هیچ کدوم حرفی نمیزنیم تا اینکه سروکله ش درحالی که سه تا بستنی دستشه پیدا میشه.

یکیشو میده به پسر بچه هه ودرحالی که لبخندی بزرگی روی لبشه یکیشو سمت من میگیره:بیا برای تو هم گرفتم پسر خوشتیپه.

با تعجب به بستنی وبعد به اون نگاه می کنم.

در حالی که یه لیس از بستنی خودش میزنه بهم میگیره:بگش....خوشمزه ست.

نمیدونم چرا اما ازش می گیرم شاید فقط برای اینکه دست از سرم برداره.بلند میشم وبدون هیچ حرفی از اونجا دور میشم.

صداشو میشنوم که میگه:مواظب خودت باش.

خواستم بستنی رو بریزم دورکه یه حسی درونم مانع  اینکار میشه. دلم می خواد برای اولین بار امتحانش کنم.راستش تا حالا هیچ وقت توی خیابون بستنی لیس نزدم.

در حالی که قدم میزنم بی توجه به نگاه های دیگرون به لیس زدنم ادامه میدم.حس خوبیه.ازش لذت می برم.وقتی به خونه میرسم خدمتکارام بادیدنم توی اون وضعیت دهنشون از تعجب باز میمونه.حقم دارن از ادم جدی مثل من واقعا بعیده.به نگاهاشون اهمیتی نمیدم وبه سمت اتاقم میرم.

وقتی دارم لباسمو عوض می کنم به این فکر می کنم که امروز اونقدر ها هم کسل کننده نبود.

.

.

.

یک ماهی میگذره ومن اخر هر هفته می بینمش. دیگه از دیدنش عصبانی نمیشم.انگار دیدن اونم به عادتهای زندگیم اضافه شده البته نه یک عادت کسل کننده.

بازم توی پارک نشسته م وانگار منتظرم.نمی دونم چرا ولی منتظرم.به ساک دستی توی دستم نگاهی میندازم نمیدونم چرا اما لباسشو براش اوردم.میدونم یکمی دیره اما بازم اوردمش.

بادیدنم لبخند میزنه وبه سمتم میاد کنارم میشینه:سلام...چطوری؟

هنوزم زیاد باهاش حرف نمیزنم.در جوابش فقط سری تکون میدم.ساک دستی رو  به سمتش می گیرم.

ازم می گیره وبادیدن لباسش تعجب می کنه .بهم نگاه می کنه بازم لبخند میزنه:فکر کردم انداختیش دور....ممنون که اوردیش لازمش داشتم.

با اینکه دلم می خواد بیشتر کنارش بمونم اما عین یک احمق باصدای ارومی از ش خداحافظی می کنم و میرم.صداشو از پشت میشنوم که میگه:بازم ممنوم....می بینمت

تصمیم می گیرم هفته ی بعد دیگه اینقدر زود ازش جدا نشم.

.

.

.

سرمو توی پارک می چرخونم اما نمی بینمش. یک ساعتی هست که منتظرم اما هنوز نیومده.نگران میشم.

کلافه ازجام بلند میشم به سمت خونم میرم ومطمئنم که توی هفته ای که درپیش دارم درست مثل هفته های گذشته همش به اون فکر می کنم.با یک تفاوت, فکر کنم ایندفعه بیشتر دلتنگش میشم.

.

.

.

بازم نیومده.تموم هفته رو منتظر امروز بودم اما بازم نیومده.وقتی به خودم میام می بینم که جلوی در خونه ش ایستاده م.

هنوز مرددم اما بلاخره دستم وروی زنگ میذارم وفشار میدم.بعد چند لحظه درو باز می کنه.بادیدنم تعجب می کنه.از جلوی در کنار میره وبه داخل دعوتم می کنه.

داخل میرم وروی کاناپه میشینم.اون هم روبه روم میشینه.نگاهش می کنم.زیر چشمهاش کبود شده.صورتش رنگ پریده س ولاغر تر به نظر میرسه ولی هنوزم لبخند میزنه.

بکهیون:خوشحالم که میبینمت....متاسفم که نتونستم بیام پارک حالم زیاد خوب نبود.

توی دلم می گم برای چی متاسفی به هرحال مجبور نیستی که برای دیدنم به پارک بیای.اما بازم حرفی نمیزنم وفقط بهش نگاه می کنم
.

بکهیون:چیزی می خوری؟قهوه چطوره؟

سرم وبه نشونه ی موافقت تکون میدم.بلند میشه وبعد چند لحظه با دوفنجون قهوه به سمتم میاد ولی ایندفعه کنارم میشینه.سعی می کنم عمیق تر نفس بکشم. بوی عطرشو دوست دارم.

بی هیچ حرفی قهوه مو می خورم که میگه:خوشحالم که اومدی دیدنم, میدونی توی این چند روز به خاطر حاله بدم مجبور بودم همش تو خونه بمونم. راستش من زیاد عادت به تنهایی ندارم

توی دلم می گم درست برعکس من. بهش خیره میشم.لبخند میزنه:چیزی می خوای بگی؟

_چانیول....اسمم چانیول هس.

نمیدونم چرا اما دوست داشتم بدونه.دوست داشتم که اسممو صدا بزنه.

لبخندش بیشتر میشه:بلاخره بهم گفتی....داشتم از فوضولی میمردم.

بعد چند دقیقه بلاخره بلند میشم:خوشحالم شدم که...که...دیدمت.

اون هم بلند میشه وباز هم با لبخند میگه:ولی نه به اندازه من.

نمیدونم چرا ولی با حرفش یه حس خوبی بهم دست میده .یک حس جدیدی که برای قلب یخ زده م تازگی داره.

به سمت در میرم که صدام میزنه:چانیول ؟ بر می گردم همونجور که فکر می کردم شنیدن اسمم از زبونش خوشحالم می کنه.

بکهیون:میشه منم باهات بیام؟خیلی وقته که بیرون نرفتم اینطوری خونه ی تو رو هم یاد می گیرم.

قبول می کنم زود لباساشو عوض می کنه وهمراهم میاد.اروم قدم میزنیم.به پاهامون نگاه می کنم سعی می کنم قدم هامو باهاش یکی کنم.

هنوزم عمیق نفس می کشم تا بوی عطرشو با تموم وجودم حس کنم.نزدیک اون قدم زدن حس خوبی بهم میده.بازم دارم لذت می برم واین عجیبه.برای منی که توی این زندگی کسل کننده تا حالااز چیزی لذت نبردم واقعا عجیبه.یه حس خیلی جدید , یه حسی که دوست ندارم تموم بشه.


(اینم ازاین پارت)



طبقه بندی: smile، exo، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین