تبلیغات
...kpop fanfic... - سرنوشت لاله های واژگون (پارت ۳)






























...kpop fanfic...

سرنوشت لاله های واژگون ۳
_مامان پولو‌گرفتم بیا بریم دکتر
مامان_باشه...چرا گریه کردی،چیزی شده؟
_نه من خوبم
مامان_دخترم اگه چیزی شده بهم بگو رئیست پول نمی داد؟
_نه مامان اینطوری نیست....ولش کن بیا بریم
مامان_ووکی تنها می‌مونه،می خوب تو پیشش بمون.
_باشه مامان هر جور راحتی
ووکی_آجی آجی دلم برات تنگ شده بود
_منم عزیزم
ووکی_میای بریم بیرون بگردیم.
_باشه عزیزم حتما ولی الان نمیشه
ووکی_پس کی
_بعد از ظهر
ووکی_باشه
حدود چند ساعتی گذشت من همین جور داشتم به زندگیم فکر می کردم،حس خوبی نداشتم خیلی استرس داشتم.....کار همیشگیم بود.
ووکی_گا ئیون بریم
_بریم
رفتیم بیرون و کلی حال کردیم.توی راه اونقدر خندیدیم که به کلی حواسمون پرت شد و به ناکجا آباد رسیدیم.
خیلی خونه هاش با کلاس بودن.فکر کنم بالا شهر بود.
ووکی_گائیون اینجا کجاست؟(با بغض)
_چرا بغض کردی داداش الان راه رو پیدا می کنیم.
ووکی_من می خواهم برم پیش مامانم.مامانننننن
_هیس بسه جیغ نزن الان می ریم ابرو ریزی نکن
ووکی_نه من مامانم رو می خوام.
_باشه فقط هیس
ووکی_ماماننننن
در همون لحظه صدای یه مرد آشنا اومد فکر کنم می خواست به من و ووکی کمک کنه روم رو برگردونم و به صورتش زل زدم.
پاهام سست شده بود قادر به حرف زدن نبودم...
باورم نمیشه اون مرد کای بود.
کای_مشکلی براتون پیش اومده خانم.
_آه بله من و‌داداشم گم شدیم.و متاسفانه دیگه پولی هم نداریم بریم خونمون
کای_خب تنها خوب نیست که شما اینجا باشید بیاید من برسونمتون
_نه ممنون خودمون می ریم
ووکی_دولوغ میگه آقا الان میایم.
_نه زشته ووکی
کای_چه زشتی بفرمایید
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
خیلی از طرز برخورد کای خوشم اومد اون عطرش منو مست می کرد.نتونستم تنهایی شادی کنم و به هانی پی ام دادم.
کلی با هم در مورد کای حرف زدیم.باور نمی کرد که من سوار ماشین کای شدم. اما این حقیقت باید باور کنه

[ جمعه 20 بهمن 1396 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ soli ] نظرات



      قالب ساز آنلاین