تبلیغات
...kpop fanfic... - اشک ها و لبخند ها قسمت اول






























...kpop fanfic...


سلام این اولین داستان من هستش ژانر این داستان عاشقانه_غمگین هستش
کاپل اصلی تائوریس هستش

 به نام خدا
از خستگی نای بلند شدن نداشتم٬صبح شده بود .دیروز یه روز بدی برام بود طلب کارای بابام اومده بودند وپولشونو می خواستند خب حقم داشتند.باکلی گریه های مادرم و التماس های من ۲هفته به ما وقت دادند.
با هزار زحمت از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم
مامان_تائو بلند شو مدرست دیر میشه ها؟؟؟
من_نه مامان جون دیر نمیشه بلند شدم.
مامان_داری میای دو تا بربری بخر بیار برای ناهار بخوریم.
,یه باشه ای گفتم و از خونه اومدم بیرون.تو کلاس داشتم چرت میزدم که دی او یه پس گردنی به من زد .در جا از جام پریدم و با استرس به این ور و اون ور نگاه می کردم.
دی او_چی شده انگار دیشب عملیات راه انداخته بودی که نخوابیدی.
من_بس کن دی او اصلا حوصلتو ندارم.
دی او باشه بابا خواب آلو ببین داداش اگه چیزی خواستی به من بگو بی رو در وایستی.
من_نه عزیزم مرسی.
گرم صحبت کردن بودیم که یهو استاد دادی سر ما کشید و گفت_تائو و دی او دارم درس میدم ها اونقدر حرف نزنین من و دی او یه ببخشید گفتیم و به درس گوش دادیم .
باهم از دانشگاه بر گشتیم. سر راه دو تا بربری گرفتم تا برای نهار با مامان بخوریم. به دم در که رسیدم یه کامیون بزرگ که توش اسباب اساسیه بود دم در همسایه پارک کرده .
ای کاش اون خونه برای ما بود،یه خونه ی بزرگ که تمام دیواراش سفید بود وبا کلی که درخت و گل درو اطرافش بود خونه رو جذاب تر میکرد.داشتم فضولی می کردم  یه پسر که چشاهای مشکی_یه لباس سرخ بزرگ که آدمو به شهوت می انداخت یه پوست نسبتا سفید بود اومده جلوم و داره به من نگاه میکنه.
پسر_فضولی کار بدیه ها؟
من_ببخشید قسط بدی نداشتم فقط یهو چشمم به اسباب اساسیه ی شما افتاد !
پسر_گدایی؟
من_نه نه نه من همسایه بغلی تون هستم اسمم تائو ست واز آشنایی شما خوشبختم.
پسر_اِ چه جالب یه پسر جذابی مثل تو تو این زمونه کم پیدا میشه؟
پایان قسمت اول




طبقه بندی: اشک ها و لبخند ها، exo، 
برچسب ها:exo، taoris،  
[ دوشنبه 14 تیر 1395 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ soli ] نظرات



      قالب ساز آنلاین