تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part3






























...kpop fanfic...


خب اینم از پارت سوم
برای قبلی که نظر نزاشتید حداقل برای این یکی بزارید
 

بادیدن خونم درست عین بچه ها دهنش باز میمونه.

بکهیون:وااااا....اینجا خونه ی توئه؟

_اوهوم

به داخل میرم اون هم دنبالم میاد خدمتکارام بادیدن بکهیون تعجب می کنن چون معمولا عادت ندارم که کسی رو به خونم ببرم.

روی مبل میشینم اون هم در حالی که مثل بچه ها باذوق دورو برشو نگاه می کنه روبه روم میشینه. خدمتکارم تعظیمی می کنه:چیزی میل دارین؟

چانیول:چی می خوری؟

در حالی که هنوز همه ی حواسش به دورو اطرافشه میگه:هر چی تو بخوری.

چانیول:دوتا شیر توت فرنگی بیار.

باتعجب بهم نگاه می کنه:از کجا میدونی که من شیر توت فرنگی دوست دارم؟

شونه هامو بالا میندازم وچیزی نمی گم.در واقع هر احمقی اگه یک بار پاشو تو خونه ی اون بذاره بادیدن اون همه پا کت خالی شیر تو فرنگی توی خونه ش متوجه ی این قضیه میشه.

:اینجا درست مثل تو فیلماست هیچ وقت فکر نمی کردم یه همچین جایی رو از نزدیک ببینم.بکهیون

توی دلم به این رفتار بچه گونه ش می خندم.بعد خوردن شیر توت فرنگی بلند میشم وکل خونه رو بهش نشون میدم.

رفتار ها و واکنش های بامزه ش خوشحالم می کنه.حالا کمی مردمی که همیشه توی پار با همراهشون قدم میزنن ولبخند میزنن درک می کنم. شاید برای اینکه حالا خودم هم دوست دارم با دیدن اون لبخند بزنم.

به سمت استخر میریم که با خوشحالی به سمتش میدوه:وای من عاشق ابم.

نمیدونم چرا ولی دوست دارم که خوشحالش کنم:می خوای بگم استخرو اماده کنن تا کمی شنا کنیم؟

با تعجب بهم نگاه می کنه. منی که به زور چند کلمه باهاش حرف میزدم حالا ازش می خوام تا باهام شنا کنه.

:جدی میگی؟ وای خیلی دوست دارم...اما...اما نمی تونم شنا کردن بلد نیستم.بکهیون

چانیول:اشکالی نداره  این استخر اونقدرها هم عمیق نیست.

:اما.....بکهیون

. نمی دونم چرا اما یکدفعه ای از دهنم می پره ومیگم:من مواظبتم قول میدم که نذارم غرق بشی

نگاهم میکنه انگار از حرفم خوشحال میشه ولی بعد نگاهش رنگ غم می گیره ومیگه:واقعا ممنون چانیول اما.... نمی تونم قبول کنم

دلگیر میشم:چیه؟بهم اعتماد نداری؟

به سمتم میادولبخند میزنه موهامو به هم میریزه ومیگه:من به تو اعتماد دارم چانیول.... به خودم اعتماد ندارم.

از حرفش چیزی نمی فهمم. ولی دیگه چیزی نمی گم.شاید برای اینکه تمام حواسم به گرمای دستشه که هنوز روی سرم باقی مونده.

برای ناهار نگهش میدارم.سرمیز نشستیم و غذا می خوریم بهش نگاه می کنم در حالی که دهنش پره میگه:تا حالا این همه غذا یه جا ندیده بودم.

توی دلم به این حرفش می خندم.بکهیون با عجله از همه ی غذاهای روی میزه یکمی توی دهنش میذاره.

ازطرز غذا خوردنش اشتهای منم باز میشه وبرای اولین بار من هم با اشتها شروع به خوردن می کنم.

بعد تموم شدن غذا تصمیم می گیره که بره نمی دونم چرا اما بهش میگم:میشه...میشه بازم بیای؟

نگاهم می کنه ومثل همیشه با لبخند میگه:اگه تو بخوای اره.

.

.

.

دوباره اخر هفته میشه. برای شام دعوتش می کنم اونم قبول می کنه.توی اتاقم ایستادم وبه خودم توی اینه نگاه می کنم.بعد نگاهی به همه ی لباسام که روی تخت ویا روی زمین افتاده میندازم.هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم که چی باید بپوشم.

درست مثل احمق ها به نظر میام.تاحالا هیچ وقت اینجوری نبودم.بلاخره تصمیم می گیرم ولباسام و می پوشم واماده میشم.

سرساعت میاد.بادیدنش دلم می خواد برم جلو و اونودراغوش بگیرم اما جلوی خودم ومی گیرم.مثل همیشه با لبخند سلام می کنه وحالم ومی پرسه.تا موقع شام برام حرف میزنه واز خاطره هاش ویا اتفاق هایی که براش افتاده می گه.توی این مدت من حتی یک کلمه هم حرف نمی زنم ولی با علاقه به همه ی حرفاش گوش می کنم.

از حرفاش می فهمم که تنها زندگی می کنه وتوی یک کافی شاپ کار می کنه.به خاطر رفتار وخونگرمیش با عده ی زیادی در ارتباطه وبا اینکه خانواده شو خیلی وقت پیش از دست داده اما به خاطر دوستهای زیادش هیچ وقت تنها نبوده.

با همه ی این اوصاف می فهمم که اون درست نقطه ی مقابل منه.چون اصولا من ادم خونسرد, بی تفاوت, جدی والبته ادم تنهایی هستم.هیچ وقت سعی نکردم که به کسی نزدیک شم ویا به اطرافیانم توجه کنم درست برعکس اون.

بعد شام کنار هم می شینیم وتلویزیون نگاه می کنیم.بکهیون:راستی امروز اقای جانگ وندیدم؟

با تعجب نگاهش می کنم:اقای جانگ دیگه کیه؟

بکهیون:یااااا.....تو بعد این همه مدت هنوز اسم خدمتکارتم نمی دونی؟

کمی فکر می کنم وتازه متوجه میشم که منظورش کیه:اهان....بهش مرخصی دادم.

بکهیون:حتما باز حال همسرش بد شده نگفت برای چی مرخصی می خواد؟

شونه هام وبالا میندازم ومیگم:عادت ندارم از کسی چیزی بپرسم چون خیلی اصرار کرد منم قبول کردم که بره....اما تواین چیزا رو از کجا میدونی؟

بکهیون:دفعه قبل که اومدم خونتون باهاش اشنا شدم وقتی داشت منو تا دم در بدرقه می کرد کمی باهاش حرف زدم.به نظر کمی ناراحت میومد.

بهش خیره میشم اون واقعا ادم عجیبه. چیزهایی که من توی چند سال متوجه نشد م رو در عرض چند دقیقه فمهمیده.

بکهیون:چرا اینجوری نگام می کنی؟

چانیول:برای چی اینقدر به دیگران اهمیت میدی؟به نظرم خیلی عجیبی.

با صدای بلندی می خنده.صدای خنده هاشو دوست دارم.با تعجب نگاهش می کنم.

بکهیون:چانیول عزیزم  اونی که عجیبه من نیستم بلکه تویی.




طبقه بندی: smile، exo، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ دوشنبه 21 تیر 1395 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین