تبلیغات
...kpop fanfic... - smile part4






























...kpop fanfic...

نزدیکای قسمتای اخرشه
 امیدوارم خوشتون اومده باشه
خوشحال میشم نظر بدید

بهش اخم می کنم.  بکهیون: اونجوری نگام نکن چانیول ادما احتیاج دارن که بهشون اهمیت داده بشه ,ادما همیشه به همدیگه نیاز دارن.من به بقیه اهمیت میدم ومحبت می کنم چون دوست دارم بقیه هم بهم اهمیت بدن و دوستم داشته باشن این روال طبیعت.

خیلی جدی میگم:ولی من تو زندگیم به کسی احتیاج ندارم تا بخواد بهم اهمیت بده.

کمی نگاهم می کنه بعد نزدیک تر میشه باز هم لبخند میزنه وتوی چشمهام با مهربونی خیره میشه ومیگه:چانیول عزیزم توهم احتیاج داری, همه ی ما احتیاج داریم تا کسی دوستمون داشته باشه.

نگاهش می کنم هنوزم بوی عطرشو دوست دارم.توی چشمهای مهربونش غرق میشم وبی اختیار میگم:بکی....تو منو دوست داری؟

لبخند رولبش خشک میشه فقط نگاهم می کنه.

نمی دونم چرا اما احساس می کنم اگه بگه نه میشکنم.من پارک چانیول کسی که ادعا می کنه دیگران براش اهمیتی ندارن اگه اون بگه نه خورد میشم.برام مهم نیست که کس دیگه ای توی دنیا بهم اهمیت میده یا نه کس دیگه ای توی این دنیا دوستم داره یانه فقط اگه اون بگه نه از بین میرم.

بکهیون بعد کمی سکوت میگه:بار اوله که اسمم وصدا زدی.

با جدیت میگم:جواب من این نبود.

بکهیون بازم لبخند میزنه ومیگه:باید اعتراف کنم با اینکه ادم تلخ و خونسردی هستی اما هنوزم دوست داشتنی هستی مخصوصا وقتی با این نگاهت اینجوری به ادم زل میزنی.

توی دلم میگم ولی بازم این جواب من نبود ولی دیگه حرفی نمی زنم.ازش می خوام تا شب کنارم بمونه واون قبول می کنه توی اتاقم روی تخت میشینه.منم به سمت حمام میرم ودوش می گیرم.

وقتی برمی گردم می بینم درحالی که روی تختم دراز کشیده وهندزفری توی گوشش خوابش برده.اهسته لباسام و می پوشم تا از خواب بیدار نشه بعد به ارومی روی تخت دراز می کشم و بهش خیره میشم.  به صورت سفید و لاغرش به لبهای خوشحالت وخوشرنگش به چشمای قشنگش.

از اینکه اینقدر بهش نزدیکم حس خوبی دارم.دلم می خواد بغلش کنم و توی اغوش گرمش به خواب برم اما می ترسم با این کارم بیدارش کنم.

یکدفعه چشمهاشو باز می کنه وبهم خیره میشه.جا می خورم فکر می کردم خواب باشه:هنوز نخوابیدی؟

لبخند میزنه:نه منتظرتو بودم.

بهش خیره میشم:چی گوش میدی؟

بکهیون:اهنگی که هرشب قبل خواب عادت دارم تابهش گوش کنم یه جورایی برام مثل لالایی می مونه باگوش دادن بهش اروم میشم.....می خوای تو هم بشنوی؟

سرم وبه نشونه ی موافقت تکون میدم یکی از اون گوشی هارو توی گوشم میزاره باشنیدن اون صدا باتعجب بهش نگاه می کنم:این...این صدای...

بکهیون:صدای قلبمه

به چشمهاش خیره میشم .اون واقعا ادم عجیبیه.چشمهامو می بندم وبه اون صدا گوش میکنم.راست میگه واقعا ارامش بخشه.باگوش دادن به اون صدا کل وجودم اروم میشه.احساس می کنم ضربان قلم باشنیدن صدای قلب اون گرمتر ازقبل می تپه.

ناگهان بی اختیار لبخند میزنم.چشمهام وباز می کنم.چشمهاشو می بینم که با تعجب به من خیره شدن.بعد به ارومی لبخند میزنه و میگه:قشنگه

نگاهش می کنم.منظورشو نمی فهمم.

بکهیون:لبخندت...قشنگه

.

.

هفته ها میگذره ومن به غیراز اخر هفته ها تقریبا اونو هر روز می بینم.یا من به دیدنش میرم ویا اون به دیدنم میاد.توی این مدت هردومون خیلی به هم وابسته شدیم.من دیگه بیشتر ازقبل حرف میزنم بیشترازقبل غذا می خورم بیشتر ازقبل زندگی کردن رو دوست دارم وحتی بیشتر از قبل لبخند میزنم.

امروز قراره به خونش برم ولی هرچی زنگ میزنم کسی درو باز نمی کنه.با گوشیش تماس می گیرم ولی بازم برنمیداره.به محل کارش میرم به سمت یکی از همکاراش که توی کافی شاپ کار می کنه میرم وازش می پرسم که اون کجاست؟

.

.

می دوم با سرعت هرچه تمام تر می دوم. نمی دونم چند دقیقه ست ولی هنوز می دوم با اینکه دیگه نفسم بالا نمیاد اما باز هم بی اختیار می دوم.هنوزم صدای همکارش توی گوشمه"اه...پسر بیچاره بازم حالش بد شد بردنش بیمارستان"




طبقه بندی: smile، exo، 
برچسب ها:exo، chanbaek،  
[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 05:29 ب.ظ ] [ MAH^NESA ] نظرات



      قالب ساز آنلاین